از چپ و راست

این چرک‌نویس قدیمی بازی را دوست دارم. هر نوشته‌ی ناتمامی که دست رویش می‌گذارم من را به حال و هوای متفاوتی از گذشته پرتاب می‌کند. تلاش می‌کنم بفهمم چرا منتشرشان نکردم. این که نظر خواننده‌ها برایم مهم باشد نکته‌ی جالبی است: در حواله دادن برداشت خواننده‌ها به تخمک چپم (چپ و راستش فرقی نباید بکند قاعدتا اما این آدرس دادنش همچنان احساس خوبی می‌دهد) متعللم. قاعدتا وبلاگ‌نویسی برای من ابزار یک طرفه نیست. برای خوانده شدن می‌نویسم نه برای حواله‌ی مدام از چپ و راست.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: اندر مدح Burgerfuel

شعار برگرفیول نوزیلند این بود که زندگی برای برگر بد زیادی کوتاه است. برگر خودشان هم فوق العاده بود. از برگرهای کانادایی به اندازه کافی راضیم و شاید برای همین مدت‌هاست یاد برگرفیول نیفتاده بودم. یکی از زیبایی‌های زندگی این است که lamb burger همه جا پیدا می‌شود و این یک قلم دلتنگی شکمویانه‌ی من به مغزم و شکمم نبض خاصی نمی‌فرستد. برانچ‌های نیوزیلند اما چرا… خاطره را سانسور می‌کنیم که زنده بمانیم…

این نوشته را سیزده سپتامبر بهاری ۲۰۱۰ نیم‌کره جنوبی برابر با زمستان سخت ادمونتون نوشتم. آن سر دنیا با رفقایم آخرین برگر را هم زدم و بعد دویدم این سر. یاد kumara friesشان، که تا حد خیلی خوبی می‌شود با yam fries این‌جا تسکینش داد، به خیر!

——————————————————

قرار بود یکشنبه با هم خونه ای ها بریم Burgerfuel بزنیم که از مایه های فخر و مباهات زلاندنو می باشد! نمی دونم چه اتفاق خارق العاده ای افتاد که همگی فراموشمون شد. امروز عصر همگی با مایه هایی از وحشت یادمون افتاد که قرارمون رو فراموش کردیم و تقریبا به سر دویدیم تا نزدیک ترین شعبه اش که در واقع دو کوچه بالاتره و برگر خوردیم. خوش گذشت.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: Spring Food Festival

پنج شیش سال پیش، برای فستیوال غذای بهاره دانشکده لوبیا پلو با گوشت گوسفند اعلای نیوزیلندی درست کردم. منظور از بهار هم یعنی بهار نیم‌کره‌ی جنوبی. اون سال فستیوال غذا افتاده بود ماه رمضون و رفقای روزه بگیر در فستیوال شرکت نمی‌کردن. منم با خیال راحت رسپی لوبیا پلوم رو عوض کردم و توی مایه‌اش فلفل قرمز فراوان و شراب قرمز زدم. با وجودی که به  اصالت این غذای آریایی دست بردم اما یکی از بهترین لوبیا پلوهای زندگیم شد.

با خودسانسوری نوشته رو نصفه ول کردم. احمقانه است که چیز به این کوچکی اون قدر از آدم انرژی ببره که حوصله نوشتن و تقسیم کردنش رو نداشته باشه. سایه‌ی قضاوت احتمالی آدم‌های مذهبی تا جاهای پیش‌پاافتاده و احمقانه‌ای رخنه کرده در من. چه دردناک!

——————————————–

هر سال این موقع ها، که تعطیلات وسط ترمه و دانشگاه خلوته و دانشجوها نیستن و داره بهار می شه، توی دانشکده ما فستیوال غذاها می گیرن. معمولا ملت غذاهای مملکت خودشون رو درست می کنن و کیوی ها هم معمولا با شرمندگی توضیح می دن که asparagus roll آورده ان یا original kiwi dip همراه با کرفس و هویج که به نظر من خیلی بامزه ان! منم کلی لوبیا پلو (که مشهدی ها به آن استامبولی گویند) پختم.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: لیست خریت

این نوشته رو می۲۰۰۷ نوشته‌ام. یعنی حدود پنج شیش ماه بعد از رسیدن به نیوزیلند. ماجرای لیست خریت اصلا یادم نیست، ولی خب دقیقا راست کار خودمه. اون زمان‌ها چه جوری توی ذوقم نمی‌خورداز این قطار علامت تعجب که پشت هم ردیف می‌کردم؟ منو یاد نوشته‌های فارس و کیهان می‌ندازه. 

نمی‌دونم چرا نوشته رو پست نکردم. الان به نظرم مدیریت سیستماتیک اشتباه‌ها خیلی هم کار درست و لازمیه. این که به پایگاه داده ساختن از خریت‌هام به طور جدی فکر می‌کردم هم بامزه است.

شاید حوصله‌ام از تصویرسازی از خودم سررفته بود. مدام مخابره کردن و شرح دادن خود، اونم وقتی رفتی کشور جدید و فضای جدید و داری در دنیای غیرمجازی به زبان دیگه و در سطح دیگه تصاویر دیگه‌ای از خودت می‌سازی، انرژی می‌بره. اون قدری که دیگه لزومی برای بلند بلند فکر کردن و نشون دادن خودت در نوشته‌ها به زبان فارسی نمی‌بینی. به هر حال اولویت شناساندن خود، با آدم‌های واقعی اطرافه که تا الان دختری از ایران ندیده بودن.

————————————-
-کم حافظگیِ ناشی از بی دقتی، فارسیش می شه این که چیزی- رو- توی -مغز آک-بندت- ذخیره -نکنی- چون- برات- مهم- نیست یا – این- که-دوزاریت- نمی افته- که-مهمه، چیزیه که من بهش مبتلام!!!
وقتی توی هنکل کار می کردم، تصادفا متوجه یک سلسله اشتباه های مشابه از خودم شدم. مثلا چندین بار سفارش جنس اضافه از کارخونه به فلان توزیع کننده رو دادم بدون این که حواسم باشه دارم از سهم یک توزیع کننده گردن باریکِ اعتراض نکن کم می کنم.
خلاصه تصمیم گرفتم که یک لیست خریت درست کنم و از خریت های گذشته درس بگیرم و ساختارشونو در بیارم که بتونم ازشون اجتناب کنم!!! (مساله این بود که یه وقتایی سرم خیلی شولوغ بود و به راحتی اشتباه می کردم و بعدا که گندش در می اومد حوصله نداشتم ردیابی کنم که چی شد که اون جوری شد) اول لیستم فایل ورد بود و کم کم داشت تبدیل به فایل excel می شد (کم کم خریت ها داشتن کد پیدا می کردن!!) و تازه داشتم فکر می کردم که یه فایل access براش درست کنم که از شرکت اومدم بیرون!!!ا

روزی روزگاری در تلگرام

بیشتر دیوار است تا کنجی برای معاشرت. تازه نه از آن‌ها که تو بیایی، رویش یک نوشته بچسبانی و دیگری بیاید در یک فضا و مکان دیگر نوشته‌ات را بخواند، گوشه‌اش را خط‌خطی کند، با حتا با ماژیک کنارش بیلاخ بکشد، یا مثل بچه‌های خوب یک کاغذ دیگر بچسباند زیرش و وارد گفت‌وگو بشوید. نع! این از آن‌ها نیست: از آن‌هاست که تو یک طرفش داری با صدای بلند رو به دیوار عربده می‌کشی و آن طرفش هم یکی دیگر نعره می‌زند. توی حرف هم می‌پرید و هیچ کدامتان به هم گوش نمی‌دهید.
جماعتی هم می‌روند و می‌آیند. جوک‌های بی‌سروته و نوشته‌های بی‌مایه، آرام و مدام از آسمان روی سرت می‌ریزند. صدایت گم می‌شود در میان خش خش کاغذ و عکس. هر جمله‌ای که می‌گویی، یک کپه کاغذ بزرگ‌تر روی سرت می‌افتد. یک دسته‌شان را از روی زمین برمی‌داری و رو به جماعت بی‌عکس‌العمل تکان می‌دهی: نگاه کنید! همه‌شان از نقطه دید مردانه نوشته‌شده‌اند! تصویر هیچ کدامتان در این‌ها نیست! چرا خوشتان می‌آید؟ این‌ها سخیف‌اند! سخیف! جماعت اما ساکت می‌آیند و می‌روند. هر از گاهی یکی دوتاشان خم می‌شوند و دسته‌های سنگین روی زمین را دوباره به هوا پرت می‌کنند و می‌روند. تو می‌مانی و باران بی‌پایان کاغذ.
بساطت را جمع می‌کنی. می‌روی یک تکه دیوار دیگر پیدا می‌کنی. جایی که رفیقی چند صندلی کنار کنجی گذاشته و دارد روی دیوار می‌نویسد. خبری از باران کاغذ و عکس نیست. تو هم می‌روی کنارش و برایش می‌نویسی. آدم‌های این-بار -صدا-و-صورت‌دار می‌آیند، می‌خوانند، می‌نویسند، می‌خندند، می‌نشینند، شیشکی می‌بندند، کاغذهای معلق و سرگردان را روی هوا می‌گیرند و مچاله می‌کنند و می‌روند.

جَستن

خانه آشنا بود. آن قدر آشنا که مطمئن بودم در خوابی دیگر در آن قدم زده‌ام… یا شاید بیشتر از قدم‌زدن.  زیرزمینش یک آشپزخانه بزرگ داشت. دفعه  پیش با دلواپسی هی می‌پرسیدم، چرا باید یک آشپزخانه دیگر در زیرزمین باشد؟ ما که بالا یکی داریم… خود آشپزخانه آن‌قدر بد نبود که درهای ته سالنش. درهایی که می‌دانستی اگر ناخودآگاهت بخواهد در خواب بترساندت، کافی است تظاهر کند که می‌خواهند باز شوند. جای شک نبود که پشت درها، ترسناک‌ترین چیزهای ترسناک روزگار منتظرم بودند. یادم بود که در خواب قبلی در ورودی زیرزمین را بسته بودم که سراغش نروم و سراغم نیاید.

ظاهرا دوباره توی خانه بودم و این بار عدل رفته بودم سراغ زیرزمین. صدای محو آدم‌های خواب دفعه‌ی پیش در زیرزمین می‌آمد. انگار خواب قبلی یادم بود و یادم نبود.

تلاش کردم با کابوس مبارزه کنم. نمی‌خواستم ادامه پیدا کند. زبانم نمی‌چرخید، سنگین بود و لخت. با بدبختی و تلاش زیاد از بابک پرسیدم «ما این خونه رو خریدیم یا اجاره کردیم؟» با تمام وجود امیدوار بودم که شنیده باشد و بگوید که فقط اجاره کرده‌ایم و ماندنی نیستیم. بابک از جایی پشت ژله‌ی عمیق و سنگین خواب گفت «داری خواب بد می‌بینی، خواب خوب ببین.» یهو یادم آمد که خانه واقعی‌مان کجاست و با خانه‌ی کابوس فرق دارد. غلتیدم در خواب خالی بعدی.
شانس آوردم.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: در جدال با جیم الف درون- پاره‌ی چهارم، زلف بر باد

تصمیم دارم چرک‌نویس‌های قدیمی را شخم بزنم و پستشان کنم.

این یکی مال مجموعه‌ای بود که بیشتر از آن که چیزی به بیرون القا کند، خودم را در خودم گره می‌زد. چرا این قدر این قضیه بغرنج بود یا چرا من در برابرش در خودم فرو می‌رفتم؟ نمی‌دانم. رفیقی در ادمونتون به این نتیجه رسیده بود که من با حجاب تروماتایز شده‌ام. شده‌ام؟

نشان به آن نشان که زمانه می‌گذرد و هرچه بیشتر پیش می‌رود، احساس تحقیر و خفه‌کنندگی حجاب برای من کم نمی‌شود. خنده‌داری‌اش این است که من هیچ وقت حجاب نداشته‌ام . پس چرا فکر کردن به حجاب من را مثل گرگ زخمی به خودم می پیچاند؟ شاید دارم فشار فضای عمومی بر حجاب را دست کم می‌گیرم؟ شاید در ایران، برای این که بتوانیم به زندگی روزانه خودمان ادامه بدهیم، وجود این تحقیر دائمی را نادیده می‌گرفتیم. شاید به مرور جای زخم‌اش را هم نادیده گرفتیم و ارتباط شان یادمان رفت.

بگذریم، این هم چرک‌نویس پست‌نشده از دهم می ۲۰۱۳:

——————————————————————

مشکلش سخیف شدنِ سطح آرزوها و چشم اندازهاست. این که فانتزی‌ات از خارج رفتن، شلوارک قرمز پوشیدن و دوچرخه‌سواری‌کردن باشد. این که دلت چیزهای طبیعی و پیش پا افتاده بخواهد و نصف بیشتر این لیست، آرزوهای ریز و درشتی باشد که وقتی «واردِ خارج می شوی» از شدتِ پیش پا افتاده بودنشان برای خودت و لیست‌ات غصه بخوری.

شوک تفاوت فرهنگی، برای منِ پرورده‌ی انقلاب، شاید از چنین جنسی باشد: پیدا کردن پرسپکتیو عمیق و ناگهانی به جامعه‌ی مصنوعی و ارزش-مالِ جیم الف.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: دندان‌ شیری

چرک‌نویس قدیمی کم ندارم. نمی‌دانم بعضی‌ها را چرا پست نکرده‌ام. احتمالا در لحظه زیادی لوس یا زیادی پیش پا افتاده یا زیادی عصبانی به نظرم آمده‌اند. این یکی مال ماه‌های اول جسپرداری است، چهارم ژوئن ۲۰۱۳. جسپر لثه‌هایش می‌خارید و هیچ چیز ازش به امان نبود. احتمالا کوتاه بودن یادداشتم باعث شده بی‌خیال پست کردنش بشوم.

———————————————————–

دندان‌های جسپر یک ماهی است که شروع کرده به ریختن و دندان‌های بعدی به سرعت جایش می‌نشینند. این جدید‌ی‌ها از دندان‌های شیری‌اش کندتر، اما قرص و محکم ترند. تا الان فقط یکی‌شان را پیدا کرده‌ایم، بقیه‌شان را قورت می‌دهد ظاهرا. علاقه‌اش به گاز گرفتن هم به نسبت روزهای اول کمتر شده. ما دوست داریم فکر کنیم که پسرمان عاقل‌تر و خردمندتر شده.

مذهب و کدپستی و گرایش جنسی

نوشته‌ای می‌خوانم که دارد مخالفان توافق را لیست می‌کند. جایی از نوشته آمده: فلانی «یهودی هم‌جنس‌گرای ساکن لس‌آنجلس» و برای این که خوب متوجه ماجرا شویم، یک علامت تعجب خوشگل هم نشانده آخرش که مثلا «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.» نویسنده رویش نشده بگوید خوانندگان عزیز، برای دانستن آن‌چه باید بدانید همین کافی است: مذهب و گرایش جنسی و کدپستی طرف. اگر از آن خواننده‌های اوشگول هستید، این هم یک دانه علامت تعجب که بفهمید چه نتیجه‌گیری‌ای باید بکنید.

زیر این علامت تعجب، خروارها مردسالارانگی و قرن‌ها هم‌جنس‌هراسی خوابیده.

Zaidah

ازش پرسیدم می دانی معنی اسمت چیست، گفت یعنی یک چیز بیشتر، یک چیز بهتر. این خاطره را شش هفت سال هست که برای فارسی زبان ها تعریف می کنم و می خندیم.

زایدا دیروز مرد و ظاهرا آکلند دفنش کردند. سرطانش دوباره برگشته بوده و مثل سرطان دوباره برگشته، این بار دیگر امانش نداده.

حالا از زایدا یک مشت عکس مانده و خاطره هایی که مثل برق و باد در ذهن آدم های پراکنده محو می شوند.

« Older entries