«In Gord We Trust»

حدود یک ماه پیش نوشته‌ی تیشرت آقای کافه‌دار را خواندم و پرسیدم گورد کیه؟ گفت گورد داونی. گفتم که نمی‌شناسم و گفت که خواننده تراژیکلی هیپ. دوزاری‌ام افتاد. خجالت کشیدم.
بعله اسم گروه را بارها و بارها از رادیو شنیده بودم. شنیده بودم که خواننده گروه سرطان دارد و در استیج آخر است. با این حال اسمش را فراموش کرده بودم. آهنگ‌هایش را هم نشنیده بودم. اگر هم شنیده بودم در ذهنم نمانده بود. وقتی خبر سرطانش آمد، کانادایی‌ها به رادیو زنگ می‌زدند و با اشک و ناله از خاطراتشان با آهنگ‌های تراژیکلی هیپ می‌گفتند. کل مملکت را غصه گرفته بود.
امروز گورد داونی مرد و همه عزادارند. توئیتر را پیغام خداحافظی و تسلیت پرکرده. از نخست وزیر و رهبر احزاب و  استاندار اونتاریو بگیر تا ژیان قمیشی و کانادایی‌هایی که با آهنگ‌های گروه بزرگ شده‌اند. من احساس غم نمی‌کنم، در عوض احساس ناجوری و دلخوری از بی‌احساسی‌ام دارم. دوست داشتم من هم در عزاداری شریک می‌یودم.
احساس مهاجر بودن گاهی هم این طوری متبلور می‌شود: شادی‌ات از امضا شدن تفاهم‌نامه هسته‌ای و انتخاب شدن روجانی را کسی نمی‌فهمد. غصه‌ی مردن خواننده‌ی مهم کانادایی را تو نمی‌فهمی.
مهاجر بودن سختی‌های ریز ریزی دارد که از دل بزرگ‌شدن در دو دنیای دور از هم می‌آید. امکان ندارد بتوانی در همه چیز به‌روز باشی، حتا اگر به‌روز باشی هم امکان ندارد بتوانی خاطرات کودکی نداشته‌ در مملکت جدید برای خودت ببافی یا شبیه‌سازی کنی. *
مهاجر حرفه‌ای و آگاه بودن شاید یعنی بدانی که چه مواقعی فتیله توقعاتت را پایین بکشی و بدانی چه مواقعی با احساس سرخوردگی‌ از ناتوانی‌ات در سهیم شدن در تجربه‌های عمیق جمعی کنار بیایی.
————————————-
پی‌نوشت:
نشستم تصور کردم اگر بلانسبت سر آقای ابی یا سر شجریان یک بلایی بیاید چه می‌کنیم؟ در فضای مجازی با هم عزاداری می‌کنیم… یعنی دقیقا همین کاری که کانادا امروز برای گورد داونی می‌کند.
تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی تجربه‌ی زندگی همه را دگرگون کرده‌اند. این احساس ناجوری امروز من هم به لطف شبکه‌های اجتماعی، هزار بار رنگ‌ و رو‌ رفته‌تر از چیزی‌است که شاید ده-پانزده سال پیش مهاجران احساس کرده‌اند. فتیله‌ی ناجوری و دلخوری را پایین‌تر می‌کشم.

 

 

* دوست دارم اضافه کنم: حداقل نه با دانش الان (موضوع رمان عملی-تخیلی با تم مهاجرت).

Advertisements

این یک قطعه ادبی است، قطعه ادبی! می‌فهمی یعنی چه، ای بی‌سواد فرضی؟

تیتر دوم: وقتی احساس می‌کنی که جامعه، آن جوری که توهم داری باید قربان صدقه‌ات برود، قربان صدقه‌ات نمی‌رود. وقتی مثل بچه‌های قهرکرده که کسی سراغشان نرفته‌است، برای خودت سناریوهای اگر من بمیرم آن وقت شرمنده می‌شوند می‌سازی و هی در دنیای فرضی خودت بیشتر و بیشتر فرومی‌روی.

مسیر طولانی رفت و آمد روزانه جان می‌دهد برای کتاب خواندن. کتاب الکترونیک روی کیندل، کاغذی روی دست یا صوتی توی گوش. فرقی ندارد. همه‌ مدلش می‌چسبد و باعث می‌شود نفهمم مسیر رفت و آمدم چقدر طولانی است. تنها زمانی که کتاب خواندن در قطار، مرا با خودش در دنیای دیگری فرونمی‌برد، وقتی است که کتاب فارسی می‌خوانم. کتاب فارسی دست گرفتن، مرا در سطح هوشیاری و خودآگاهی وسواس‌گونه نگه می‌دارد و باعث می‌شود نگران نگاه بعضا ناموجود بقیه باقی بمانم. باعث می‌شود تدافعی و آماده‌ی تحریک بشوم. بی‌پایه بودن و بچه‌گانه بودنش بماند…

وقتی کتاب فارسی دستم گرفته‌ام، احساس می‌کنم که وارد یک لایه گفت‌وگوی فرضی با هم‌قطار فرضی که در تخیلات من ظاهرا نژادپرست و به طرز دل‌خنک‌کننده‌ای بی‌سواد است می‌شوم. آماده‌ی پریدن به آدم هم‌قطاری می شوم که ظاهرا نگران است من چه مانیفست تروریستی‌ای دارم می‌خوانم و برای چه جهادی آماده می‌شوم. هم‌قطارم در ذهن من قرار است بپرسد چه چیزی به عربی می‌خوانم  و من قرار است سرش نعره بزنم که ای نژادپرست بی‌سواد به تو چه مربوط من دارم چه می‌خوانم. اصلا تو فرق زبان‌های مختلف را می‌دانی؟ معلوم است که نمی‌دانی… اصلا می‌دانی که من دارم اثر معروف فلان نویسنده‌ی معروف را به فارسی و نه عربی می‌خوانم؟ معلوم است که نمی‌دانی… از بس بی‌سواد و نژادپرست و آماده‌ی قضاوت هرکسی هستی که شبیه تو نباشد…

گاهی وقت‌ها جمله‌ها را در ذهنم دوباره نویسی می‌کنم که حکیمانه‌تر و کوبنده‌تر باشند. گاهی وقت‌ها در این گفت‌وگوی پرتنش فرضی ترمز خطر را هم می‌کشم که مسوول قطار بیاید و تکلیف توهین‌کننده را مشخص کند… بعضی وقت‌ها مسوول قطار طرف را بین دو ایستگاه پیاده می‌کند که بقیه راه را پیاده گز کند و بقیه هم‌واگنی‌ها برای من کف می‌زنند. بیشتر وقت‌ها ولی هم‌واگنی‌ها از دعوای ما فیلم می‌گیرند و بعد فیلم در شبکه سی بی سی پخش می‌شود و من مهمان برنامه خبری‌شان می‌شوم و دوباره همه چیز را با آب و تاب برای دوربین تعریف می‌کنم. و بدین وسیله همه دنیا را ادب می‌کنم. فکر کنم ریشه مشکل همین باشد: نیاز به ادب کردن همه دنیا که به گناه گوگولی‌مگولی نکردن من محکوم است.

دیروز کتاب بنی‌آدم محمود دولت آبادی را دست گرفته‌بودم که دیدم دوباره دارم نگران نگاه‌های اطرافیانم می‌شوم. به دور و بر نگاه کردم، به جز یک دسته کارمند خسته و درمانده و خواب‌آلود و دماغ فرورفته در موبایل و لپ‌تاپ چیزی ندیدم. خودم هم خسته بودم. حال سناریوسازی و کشیدن ترمز خطر و مصاحبه تلویزیونی نداشتم… کتابم را بستم و بقیه راه طولانی را تتریس بازی کردم.

شرمنده زنان ساده کامل

سبزی های اولین قرمه سبزی زندگی ام را درشت درشت خورد کردم بماند، سرخشان هم نکردم. احساس کردم باید بنویسم و از کسی چیزی حلالیت بطلبم.

 

بی‌زحمت این «نه آن که عطار بگوید» را از ماتحت من بیرون بکشید، با تشکر

نینا با حرارت و آب و تاب از روش‌های منطقی و آموزنده‌ی پرورش کودکش تعریف می‌کرد. تعریف کرد که چطور پسر بزرگترش اعتراض کرده که چرا همیشه پول توجیبی‌‌اش کمتر از برادر کوچکش است. نینا هم به خنده برایمان گفت که من هم بهش گفتم خب تو جرا هیچ وقت پول بیشتری نخواستی؟ خنده اطرافیان و بقیه‌ی حرف‌های نینا در زمینه فکرهای مغزم محو شدند: نینا دارد بچه‌اش را با این ایده بزرگ می‌کند که: سیستم الزاما منصف نیست، منتظر دیده شدن و شنیده شدن نمان! اعتراض کن!
اول کودک درونم، که با ایمان به خیرخواهی و انصاف بزرگترها و پندهای گلستان و مشک خودبو درآمیخته، ترسیده و گیج شد. یک لحظه من هم پسر بزرگ نینا شدم: من صبر می‌کنم تا سیستم مرا ببیند و حقم را بدهد. من به جز اشک‌آلودشدن و درونی کردن احساس الکن و بی دست و پا بودن کار بیشتری بلد نبودم.
بالغ درونم که هزار بار شاهد این دست سناریوها بود، خیلی سریع و حرفه‌ای برایم استدلال کرد که این طورها هم نیست. این قدر سریع جوگیر نشو و به خودت برچسب نزن. تو خیلی پیشرفت کرده‌ای. زمانه‌ی غصه  خوردن‌های انفعالی و خودخوری‌ها گذشته. تو هم برای خودت یک‌پا بچه پرروی غربی شده‌ای. مضافا این که انتقاد از خود آن هم دو روز قبل از پریود، از ناامیدانه‌ترین و تیره‌ترین و مخرب‌ترین تحلیل هاست.
والد درونم هم آستین بالا زد که، این روش نینا ممکن است کلا پسرش را ناامید کند. مادر نباید این قدر ملموس و خشن فرق بگذارد.
قانع شدم. البته به روی خودم نیاوردم که برای چند لحظه به درجه‌های سخیفی از حماقت تنزل پیدا کرده بودم. تصمیم گرفتم که روش تربیتی نینا خوب نیست و من بهتر از پسرهایش بزرگ شده‌ام.
روز بعد با خودم فکر می‌کردم اگر قرار باشد هر داستان و روایتی را با این شدت و حدت درونی کنم و درگیرش شوم، برای زندگی بیرون از قفس مغز خودم انرژی‌ای نخواهم داشت. جایی که اطرافیان شروع کرده بودند به گفت‌وگو و خنده و تعریف خاطرات دک و داغان بچگی خودشان، من به فکر فرورفته بودم و داشتم خیلی جدی سطح بلاهتم را تخمین می‌زدم. در ضمن روش نینا خیلی هم بد نیست: بیست و پنج سال دیگر وقتی پسرش در چنین جمعی نشسته، به جای خودمچالگی، داستان بچگی خودش و مادر خلاقش را تعریف می‌کند.

بهمن خونین جاویدان

۱- نوستالژی بیست و دوم بهمن گرفته‌ام. آن قسمت سرود که اوج می‌گیرد که: «آن‌که در ظلم شب حمله‌ور شد، ای خمینی تو بودی تو بودی» را روی دور تکرار گذاشته‌اند توی مغزم.
۲- من به اصطلاح فرزند انقلابم؛ چهار روز بعد از یک سالگی انقلاب به دنیا آمده‌ام و تا بیست و هفت سالگی شهروند جمهوری اسلامی بوده‌ام. احساس می‌کنم که چه انکار کنم یا نه، انقلاب و پس‌لرزهایش و ردپای لشگر اشباح تظاهرکنندگانش روی جسم و جان من جا انداخته‌اند. بیست و دوم بهمن و سرودهای انقلابی‌اش، اشک به چشمم می‌آورند. تلاش می‌کنم بفهمم چرا. سی و هشت سال زمان و بیست و پنج هزار کیلومتر فاصله، احساس کنده بودن و جدا ماندن از این میراث تاریخی پیچیده در من می‌ریزد. من میراث‌دار انقلابم و امروز که سوزن مغزم روی «بهمن خونین جاویدان» جلو و عقب می‌رود، کسی دور و بر و هم‌زبان و هم‌فازم نیست که این ترجیع‌بند را برایش بخوانم.
مدام با خودم زمزمه‌اش می‌کنم و روی میز و ماگ قهوه‌ام رنگ می‌گیرمش. چشمم راه می‌کشد وقتی به این جمله فکر می‌کنم که: «از رهایی از غم سرودی…». بعد برای آن همه امید و آرزوی صاف و ساده دلم مچاله می‌شود. برای آن همه انتظار انباشته شده برای توقع «رهایی از غم».
اگر همین الان آهنگ را گوش نکنم، دیوانه می‌شوم.
۳- بالاخره دور از چشم همکاران «بهمن خونین جاویدان» را گوش دادم. حتما یک گروه سرود کوچک بوده‌اند؛ پسران جوانی که حتما همه‌شان سبیل باریک و کم‌پشت گذاشته‌اند، لباس خاکی پوشیده‌اند و موهایشان را مثل عکس دایی محسنم کوتاه کرده‌اند. صورت همه‌شان صورت دایی محسن من است.
۴- چطور که این همه وقت «در دل تار شب ای شهیدان دست قهار خلق خدایید» اش را یادم رفته بود؟ آهنگ تمام می‌شود و حالا این بیت جدید است که به مغزم چسبیده.
۵- نوستالژی بیست و دوم بهمنم بدتر می‌شود. ابروهایم در هم گره می‌خورند و هر کار می‌کنم بغض گلو و درد اخمم محو نمی‌شوند. این «از تبار حسین شهیدی» اش، به راحتی و به سرعت شهدای سرود را گره می‌زند به خیل دیگر شهدا و تمام: «از دیار عروج و خدایید»، تکلیف‌تان مشخص شد و حالا به سلامت! سرود تحمل ندارد که به پایان خوش‌اش برسد و جمع‌بندی کند که: «در زمستان بهاران آمد، آدم از قعر دوران آمد، بوی عطر شقایق پیچید، بوی عطر شهیدان آمد». هرچه باشد، دوره دوره‌ی انقلاب است و زمانه‌ی تامل و تردید و شک نیست. باید داستان بهمن خونین را پیچید و بست و رفت. این «جاویدان» هم صرفا تزيینی است.
۶- تمام روز آهنگ را می‌خوانم و عجیبم می‌شود. احساس غم و تعلق و مالکیت و بغض و حسرت و دوری و ناجوری؛ همه با هم! بغض من از انقلابی است که تکلیف احساسات بی‌ربطم  را برایش نمی‌دانم. بهمن خونین و پیچیده و مغشوش برای من جاویدان و لاینحل است.

مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

صدای آرش از حوضخانه اش «شهری است پر ظریفان» می خونه توی گوش ام. توی قطارم به سمت کار. دوباره و دوباره و دوباره گوش می دم. دلم حافظ خوانی و شراب و رفقای قدیمی خواست. لعنت این دنیای تنگ و دور.

سوت قطار در زمینه‌ی جیغ‌های فلزی

کامیونی که هر روز صبح می‌دیدم یک ور شده بود و خوک‌ها در پیاده‌رو برای خودشان می‌چرخیدند.
هفته‌ای دو روز صبح زود پشت چراغ قرمز خروجی بزرگراه کامیون خوک‌ها را می‌دیدم. از سوراخ‌های اتاقک هر از گاهی یک چشم خیره یا یک پای صورتی-خاکستری دیده می‌شد و بعد کامیون می‌پیچید در خیابان سلاخ‌خانه و من هم می‌رفتم به سمت ایستگاه قطار. بعضی روزها وقتی در ایستگاه منتظر قطار بودم، صدایی شبیه کشیده شدن فلز روی فلز می‌آمد. مدت‌ها طول کشید تا بفهمم که این صدای جیغ خوک‌هاست که از کامیون بیرون کشیده می‌شوند. صدای هدفون‌ام را بلند می‌کردم و در نهایت قطار پرقدرت زوزه‌کشان می‌آمد و من صدای خوک‌های وحشت‌زده را فراموش می‌کردم.
حالا خبر آمده که کامیون سر پیچ خیابان سلاخ‌خانه یک ور شده و خوک‌های محکوم به اعدام برای مدتی برای خودشان در خیابان چرخیده‌اند و گشتی زده‌اند. یادم آمد همین چند وقت پیش هم زنی که تلاش کرده بود از لای سوراخ های اتاقک کامیون به خوک‌های تشنه آب بدهد به جرم خراب‌کاری دستگیر شده.
چندین وقت است بیکن نخریده‌ام. تصویر چشم‌ها و پاهای صورتی خوک‌ها و صدای جیغ فلزی‌شان از مغزم پاک نمی‌شود.
لابد آخر سر پلیس و کارگران سلاخ‌خانه خوک‌های ولو را سوار کامیون دیگری کرده‌اند و برده‌اند. خوک‌ها احتمالا برای خودشان کمی چریده بودند، کمی دویده بودند و کمی پاهای خسته و لرزانشان را کشانده بودند.
تیغ سلاخ‌خانه اما آن روز گردن همه‌شان را، حالا بگیر با یکی دو ساعت تاخیر، بی استثنا زده بود.

از چپ و راست

این چرک‌نویس قدیمی بازی را دوست دارم. هر نوشته‌ی ناتمامی که دست رویش می‌گذارم من را به حال و هوای متفاوتی از گذشته پرتاب می‌کند. تلاش می‌کنم بفهمم چرا منتشرشان نکردم. این که نظر خواننده‌ها برایم مهم باشد نکته‌ی جالبی است: در حواله دادن برداشت خواننده‌ها به تخمک چپم (چپ و راستش فرقی نباید بکند قاعدتا اما این آدرس دادنش همچنان احساس خوبی می‌دهد) متعللم. قاعدتا وبلاگ‌نویسی برای من ابزار یک طرفه نیست. برای خوانده شدن می‌نویسم نه برای حواله‌ی مدام از چپ و راست.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: اندر مدح Burgerfuel

شعار برگرفیول نوزیلند این بود که زندگی برای برگر بد زیادی کوتاه است. برگر خودشان هم فوق العاده بود. از برگرهای کانادایی به اندازه کافی راضیم و شاید برای همین مدت‌هاست یاد برگرفیول نیفتاده بودم. یکی از زیبایی‌های زندگی این است که lamb burger همه جا پیدا می‌شود و این یک قلم دلتنگی شکمویانه‌ی من به مغزم و شکمم نبض خاصی نمی‌فرستد. برانچ‌های نیوزیلند اما چرا… خاطره را سانسور می‌کنیم که زنده بمانیم…

این نوشته را سیزده سپتامبر بهاری ۲۰۱۰ نیم‌کره جنوبی برابر با زمستان سخت ادمونتون نوشتم. آن سر دنیا با رفقایم آخرین برگر را هم زدم و بعد دویدم این سر. یاد kumara friesشان، که تا حد خیلی خوبی می‌شود با yam fries این‌جا تسکینش داد، به خیر!

——————————————————

قرار بود یکشنبه با هم خونه ای ها بریم Burgerfuel بزنیم که از مایه های فخر و مباهات زلاندنو می باشد! نمی دونم چه اتفاق خارق العاده ای افتاد که همگی فراموشمون شد. امروز عصر همگی با مایه هایی از وحشت یادمون افتاد که قرارمون رو فراموش کردیم و تقریبا به سر دویدیم تا نزدیک ترین شعبه اش که در واقع دو کوچه بالاتره و برگر خوردیم. خوش گذشت.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: Spring Food Festival

پنج شیش سال پیش، برای فستیوال غذای بهاره دانشکده لوبیا پلو با گوشت گوسفند اعلای نیوزیلندی درست کردم. منظور از بهار هم یعنی بهار نیم‌کره‌ی جنوبی. اون سال فستیوال غذا افتاده بود ماه رمضون و رفقای روزه بگیر در فستیوال شرکت نمی‌کردن. منم با خیال راحت رسپی لوبیا پلوم رو عوض کردم و توی مایه‌اش فلفل قرمز فراوان و شراب قرمز زدم. با وجودی که به  اصالت این غذای آریایی دست بردم اما یکی از بهترین لوبیا پلوهای زندگیم شد.

با خودسانسوری نوشته رو نصفه ول کردم. احمقانه است که چیز به این کوچکی اون قدر از آدم انرژی ببره که حوصله نوشتن و تقسیم کردنش رو نداشته باشه. سایه‌ی قضاوت احتمالی آدم‌های مذهبی تا جاهای پیش‌پاافتاده و احمقانه‌ای رخنه کرده در من. چه دردناک!

——————————————–

هر سال این موقع ها، که تعطیلات وسط ترمه و دانشگاه خلوته و دانشجوها نیستن و داره بهار می شه، توی دانشکده ما فستیوال غذاها می گیرن. معمولا ملت غذاهای مملکت خودشون رو درست می کنن و کیوی ها هم معمولا با شرمندگی توضیح می دن که asparagus roll آورده ان یا original kiwi dip همراه با کرفس و هویج که به نظر من خیلی بامزه ان! منم کلی لوبیا پلو (که مشهدی ها به آن استامبولی گویند) پختم.

« Older entries