بی‌زحمت این «نه آن که عطار بگوید» را از ماتحت من بیرون بکشید، با تشکر

نینا با حرارت و آب و تاب از روش‌های منطقی و آموزنده‌ی پرورش کودکش تعریف می‌کرد. تعریف کرد که چطور پسر بزرگترش اعتراض کرده که چرا همیشه پول توجیبی‌‌اش کمتر از برادر کوچکش است. نینا هم به خنده برایمان گفت که من هم بهش گفتم خب تو جرا هیچ وقت پول بیشتری نخواستی؟ خنده اطرافیان و بقیه‌ی حرف‌های نینا در زمینه فکرهای مغزم محو شدند: نینا دارد بچه‌اش را با این ایده بزرگ می‌کند که: سیستم الزاما منصف نیست، منتظر دیده شدن و شنیده شدن نمان! اعتراض کن!
اول کودک درونم، که با ایمان به خیرخواهی و انصاف بزرگترها و پندهای گلستان و مشک خودبو درآمیخته، ترسیده و گیج شد. یک لحظه من هم پسر بزرگ نینا شدم: من صبر می‌کنم تا سیستم مرا ببیند و حقم را بدهد. من به جز اشک‌آلودشدن و درونی کردن احساس الکن و بی دست و پا بودن کار بیشتری بلد نبودم.
بالغ درونم که هزار بار شاهد این دست سناریوها بود، خیلی سریع و حرفه‌ای برایم استدلال کرد که این طورها هم نیست. این قدر سریع جوگیر نشو و به خودت برچسب نزن. تو خیلی پیشرفت کرده‌ای. زمانه‌ی غصه  خوردن‌های انفعالی و خودخوری‌ها گذشته. تو هم برای خودت یک‌پا بچه پرروی غربی شده‌ای. مضافا این که انتقاد از خود آن هم دو روز قبل از پریود، از ناامیدانه‌ترین و تیره‌ترین و مخرب‌ترین تحلیل هاست.
والد درونم هم آستین بالا زد که، این روش نینا ممکن است کلا پسرش را ناامید کند. مادر نباید این قدر ملموس و خشن فرق بگذارد.
قانع شدم. البته به روی خودم نیاوردم که برای چند لحظه به درجه‌های سخیفی از حماقت تنزل پیدا کرده بودم. تصمیم گرفتم که روش تربیتی نینا خوب نیست و من بهتر از پسرهایش بزرگ شده‌ام.
روز بعد با خودم فکر می‌کردم اگر قرار باشد هر داستان و روایتی را با این شدت و حدت درونی کنم و درگیرش شوم، برای زندگی بیرون از قفس مغز خودم انرژی‌ای نخواهم داشت. جایی که اطرافیان شروع کرده بودند به گفت‌وگو و خنده و تعریف خاطرات دک و داغان بچگی خودشان، من به فکر فرورفته بودم و داشتم خیلی جدی سطح بلاهتم را تخمین می‌زدم. در ضمن روش نینا خیلی هم بد نیست: بیست و پنج سال دیگر وقتی پسرش در چنین جمعی نشسته، به جای خودمچالگی، داستان بچگی خودش و مادر خلاقش را تعریف می‌کند.

بهمن خونین جاویدان

۱- نوستالژی بیست و دوم بهمن گرفته‌ام. آن قسمت سرود که اوج می‌گیرد که: «آن‌که در ظلم شب حمله‌ور شد، ای خمینی تو بودی تو بودی» را روی دور تکرار گذاشته‌اند توی مغزم.
۲- من به اصطلاح فرزند انقلابم؛ چهار روز بعد از یک سالگی انقلاب به دنیا آمده‌ام و تا بیست و هفت سالگی شهروند جمهوری اسلامی بوده‌ام. احساس می‌کنم که چه انکار کنم یا نه، انقلاب و پس‌لرزهایش و ردپای لشگر اشباح تظاهرکنندگانش روی جسم و جان من جا انداخته‌اند. بیست و دوم بهمن و سرودهای انقلابی‌اش، اشک به چشمم می‌آورند. تلاش می‌کنم بفهمم چرا. سی و هشت سال زمان و بیست و پنج هزار کیلومتر فاصله، احساس کنده بودن و جدا ماندن از این میراث تاریخی پیچیده در من می‌ریزد. من میراث‌دار انقلابم و امروز که سوزن مغزم روی «بهمن خونین جاویدان» جلو و عقب می‌رود، کسی دور و بر و هم‌زبان و هم‌فازم نیست که این ترجیع‌بند را برایش بخوانم.
مدام با خودم زمزمه‌اش می‌کنم و روی میز و ماگ قهوه‌ام رنگ می‌گیرمش. چشمم راه می‌کشد وقتی به این جمله فکر می‌کنم که: «از رهایی از غم سرودی…». بعد برای آن همه امید و آرزوی صاف و ساده دلم مچاله می‌شود. برای آن همه انتظار انباشته شده برای توقع «رهایی از غم».
اگر همین الان آهنگ را گوش نکنم، دیوانه می‌شوم.
۳- بالاخره دور از چشم همکاران «بهمن خونین جاویدان» را گوش دادم. حتما یک گروه سرود کوچک بوده‌اند؛ پسران جوانی که حتما همه‌شان سبیل باریک و کم‌پشت گذاشته‌اند، لباس خاکی پوشیده‌اند و موهایشان را مثل عکس دایی محسنم کوتاه کرده‌اند. صورت همه‌شان صورت دایی محسن من است.
۴- چطور که این همه وقت «در دل تار شب ای شهیدان دست قهار خلق خدایید» اش را یادم رفته بود؟ آهنگ تمام می‌شود و حالا این بیت جدید است که به مغزم چسبیده.
۵- نوستالژی بیست و دوم بهمنم بدتر می‌شود. ابروهایم در هم گره می‌خورند و هر کار می‌کنم بغض گلو و درد اخمم محو نمی‌شوند. این «از تبار حسین شهیدی» اش، به راحتی و به سرعت شهدای سرود را گره می‌زند به خیل دیگر شهدا و تمام: «از دیار عروج و خدایید»، تکلیف‌تان مشخص شد و حالا به سلامت! سرود تحمل ندارد که به پایان خوش‌اش برسد و جمع‌بندی کند که: «در زمستان بهاران آمد، آدم از قعر دوران آمد، بوی عطر شقایق پیچید، بوی عطر شهیدان آمد». هرچه باشد، دوره دوره‌ی انقلاب است و زمانه‌ی تامل و تردید و شک نیست. باید داستان بهمن خونین را پیچید و بست و رفت. این «جاویدان» هم صرفا تزيینی است.
۶- تمام روز آهنگ را می‌خوانم و عجیبم می‌شود. احساس غم و تعلق و مالکیت و بغض و حسرت و دوری و ناجوری؛ همه با هم! بغض من از انقلابی است که تکلیف احساسات بی‌ربطم  را برایش نمی‌دانم. بهمن خونین و پیچیده و مغشوش برای من جاویدان و لاینحل است.

مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

صدای آرش از حوضخانه اش «شهری است پر ظریفان» می خونه توی گوش ام. توی قطارم به سمت کار. دوباره و دوباره و دوباره گوش می دم. دلم حافظ خوانی و شراب و رفقای قدیمی خواست. لعنت این دنیای تنگ و دور.

سوت قطار در زمینه‌ی جیغ‌های فلزی

کامیونی که هر روز صبح می‌دیدم یک ور شده بود و خوک‌ها در پیاده‌رو برای خودشان می‌چرخیدند.
هفته‌ای دو روز صبح زود پشت چراغ قرمز خروجی بزرگراه کامیون خوک‌ها را می‌دیدم. از سوراخ‌های اتاقک هر از گاهی یک چشم خیره یا یک پای صورتی-خاکستری دیده می‌شد و بعد کامیون می‌پیچید در خیابان سلاخ‌خانه و من هم می‌رفتم به سمت ایستگاه قطار. بعضی روزها وقتی در ایستگاه منتظر قطار بودم، صدایی شبیه کشیده شدن فلز روی فلز می‌آمد. مدت‌ها طول کشید تا بفهمم که این صدای جیغ خوک‌هاست که از کامیون بیرون کشیده می‌شوند. صدای هدفون‌ام را بلند می‌کردم و در نهایت قطار پرقدرت زوزه‌کشان می‌آمد و من صدای خوک‌های وحشت‌زده را فراموش می‌کردم.
حالا خبر آمده که کامیون سر پیچ خیابان سلاخ‌خانه یک ور شده و خوک‌های محکوم به اعدام برای مدتی برای خودشان در خیابان چرخیده‌اند و گشتی زده‌اند. یادم آمد همین چند وقت پیش هم زنی که تلاش کرده بود از لای سوراخ های اتاقک کامیون به خوک‌های تشنه آب بدهد به جرم خراب‌کاری دستگیر شده.
چندین وقت است بیکن نخریده‌ام. تصویر چشم‌ها و پاهای صورتی خوک‌ها و صدای جیغ فلزی‌شان از مغزم پاک نمی‌شود.
لابد آخر سر پلیس و کارگران سلاخ‌خانه خوک‌های ولو را سوار کامیون دیگری کرده‌اند و برده‌اند. خوک‌ها احتمالا برای خودشان کمی چریده بودند، کمی دویده بودند و کمی پاهای خسته و لرزانشان را کشانده بودند.
تیغ سلاخ‌خانه اما آن روز گردن همه‌شان را، حالا بگیر با یکی دو ساعت تاخیر، بی استثنا زده بود.

از چپ و راست

این چرک‌نویس قدیمی بازی را دوست دارم. هر نوشته‌ی ناتمامی که دست رویش می‌گذارم من را به حال و هوای متفاوتی از گذشته پرتاب می‌کند. تلاش می‌کنم بفهمم چرا منتشرشان نکردم. این که نظر خواننده‌ها برایم مهم باشد نکته‌ی جالبی است: در حواله دادن برداشت خواننده‌ها به تخمک چپم (چپ و راستش فرقی نباید بکند قاعدتا اما این آدرس دادنش همچنان احساس خوبی می‌دهد) متعللم. قاعدتا وبلاگ‌نویسی برای من ابزار یک طرفه نیست. برای خوانده شدن می‌نویسم نه برای حواله‌ی مدام از چپ و راست.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: اندر مدح Burgerfuel

شعار برگرفیول نوزیلند این بود که زندگی برای برگر بد زیادی کوتاه است. برگر خودشان هم فوق العاده بود. از برگرهای کانادایی به اندازه کافی راضیم و شاید برای همین مدت‌هاست یاد برگرفیول نیفتاده بودم. یکی از زیبایی‌های زندگی این است که lamb burger همه جا پیدا می‌شود و این یک قلم دلتنگی شکمویانه‌ی من به مغزم و شکمم نبض خاصی نمی‌فرستد. برانچ‌های نیوزیلند اما چرا… خاطره را سانسور می‌کنیم که زنده بمانیم…

این نوشته را سیزده سپتامبر بهاری ۲۰۱۰ نیم‌کره جنوبی برابر با زمستان سخت ادمونتون نوشتم. آن سر دنیا با رفقایم آخرین برگر را هم زدم و بعد دویدم این سر. یاد kumara friesشان، که تا حد خیلی خوبی می‌شود با yam fries این‌جا تسکینش داد، به خیر!

——————————————————

قرار بود یکشنبه با هم خونه ای ها بریم Burgerfuel بزنیم که از مایه های فخر و مباهات زلاندنو می باشد! نمی دونم چه اتفاق خارق العاده ای افتاد که همگی فراموشمون شد. امروز عصر همگی با مایه هایی از وحشت یادمون افتاد که قرارمون رو فراموش کردیم و تقریبا به سر دویدیم تا نزدیک ترین شعبه اش که در واقع دو کوچه بالاتره و برگر خوردیم. خوش گذشت.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: Spring Food Festival

پنج شیش سال پیش، برای فستیوال غذای بهاره دانشکده لوبیا پلو با گوشت گوسفند اعلای نیوزیلندی درست کردم. منظور از بهار هم یعنی بهار نیم‌کره‌ی جنوبی. اون سال فستیوال غذا افتاده بود ماه رمضون و رفقای روزه بگیر در فستیوال شرکت نمی‌کردن. منم با خیال راحت رسپی لوبیا پلوم رو عوض کردم و توی مایه‌اش فلفل قرمز فراوان و شراب قرمز زدم. با وجودی که به  اصالت این غذای آریایی دست بردم اما یکی از بهترین لوبیا پلوهای زندگیم شد.

با خودسانسوری نوشته رو نصفه ول کردم. احمقانه است که چیز به این کوچکی اون قدر از آدم انرژی ببره که حوصله نوشتن و تقسیم کردنش رو نداشته باشه. سایه‌ی قضاوت احتمالی آدم‌های مذهبی تا جاهای پیش‌پاافتاده و احمقانه‌ای رخنه کرده در من. چه دردناک!

——————————————–

هر سال این موقع ها، که تعطیلات وسط ترمه و دانشگاه خلوته و دانشجوها نیستن و داره بهار می شه، توی دانشکده ما فستیوال غذاها می گیرن. معمولا ملت غذاهای مملکت خودشون رو درست می کنن و کیوی ها هم معمولا با شرمندگی توضیح می دن که asparagus roll آورده ان یا original kiwi dip همراه با کرفس و هویج که به نظر من خیلی بامزه ان! منم کلی لوبیا پلو (که مشهدی ها به آن استامبولی گویند) پختم.

از چرک‌نویس‌های قدیمی: لیست خریت

این نوشته رو می۲۰۰۷ نوشته‌ام. یعنی حدود پنج شیش ماه بعد از رسیدن به نیوزیلند. ماجرای لیست خریت اصلا یادم نیست، ولی خب دقیقا راست کار خودمه. اون زمان‌ها چه جوری توی ذوقم نمی‌خورداز این قطار علامت تعجب که پشت هم ردیف می‌کردم؟ منو یاد نوشته‌های فارس و کیهان می‌ندازه. 

نمی‌دونم چرا نوشته رو پست نکردم. الان به نظرم مدیریت سیستماتیک اشتباه‌ها خیلی هم کار درست و لازمیه. این که به پایگاه داده ساختن از خریت‌هام به طور جدی فکر می‌کردم هم بامزه است.

شاید حوصله‌ام از تصویرسازی از خودم سررفته بود. مدام مخابره کردن و شرح دادن خود، اونم وقتی رفتی کشور جدید و فضای جدید و داری در دنیای غیرمجازی به زبان دیگه و در سطح دیگه تصاویر دیگه‌ای از خودت می‌سازی، انرژی می‌بره. اون قدری که دیگه لزومی برای بلند بلند فکر کردن و نشون دادن خودت در نوشته‌ها به زبان فارسی نمی‌بینی. به هر حال اولویت شناساندن خود، با آدم‌های واقعی اطرافه که تا الان دختری از ایران ندیده بودن.

————————————-
-کم حافظگیِ ناشی از بی دقتی، فارسیش می شه این که چیزی- رو- توی -مغز آک-بندت- ذخیره -نکنی- چون- برات- مهم- نیست یا – این- که-دوزاریت- نمی افته- که-مهمه، چیزیه که من بهش مبتلام!!!
وقتی توی هنکل کار می کردم، تصادفا متوجه یک سلسله اشتباه های مشابه از خودم شدم. مثلا چندین بار سفارش جنس اضافه از کارخونه به فلان توزیع کننده رو دادم بدون این که حواسم باشه دارم از سهم یک توزیع کننده گردن باریکِ اعتراض نکن کم می کنم.
خلاصه تصمیم گرفتم که یک لیست خریت درست کنم و از خریت های گذشته درس بگیرم و ساختارشونو در بیارم که بتونم ازشون اجتناب کنم!!! (مساله این بود که یه وقتایی سرم خیلی شولوغ بود و به راحتی اشتباه می کردم و بعدا که گندش در می اومد حوصله نداشتم ردیابی کنم که چی شد که اون جوری شد) اول لیستم فایل ورد بود و کم کم داشت تبدیل به فایل excel می شد (کم کم خریت ها داشتن کد پیدا می کردن!!) و تازه داشتم فکر می کردم که یه فایل access براش درست کنم که از شرکت اومدم بیرون!!!ا

روزی روزگاری در تلگرام

بیشتر دیوار است تا کنجی برای معاشرت. تازه نه از آن‌ها که تو بیایی، رویش یک نوشته بچسبانی و دیگری بیاید در یک فضا و مکان دیگر نوشته‌ات را بخواند، گوشه‌اش را خط‌خطی کند، با حتا با ماژیک کنارش بیلاخ بکشد، یا مثل بچه‌های خوب یک کاغذ دیگر بچسباند زیرش و وارد گفت‌وگو بشوید. نع! این از آن‌ها نیست: از آن‌هاست که تو یک طرفش داری با صدای بلند رو به دیوار عربده می‌کشی و آن طرفش هم یکی دیگر نعره می‌زند. توی حرف هم می‌پرید و هیچ کدامتان به هم گوش نمی‌دهید.
جماعتی هم می‌روند و می‌آیند. جوک‌های بی‌سروته و نوشته‌های بی‌مایه، آرام و مدام از آسمان روی سرت می‌ریزند. صدایت گم می‌شود در میان خش خش کاغذ و عکس. هر جمله‌ای که می‌گویی، یک کپه کاغذ بزرگ‌تر روی سرت می‌افتد. یک دسته‌شان را از روی زمین برمی‌داری و رو به جماعت بی‌عکس‌العمل تکان می‌دهی: نگاه کنید! همه‌شان از نقطه دید مردانه نوشته‌شده‌اند! تصویر هیچ کدامتان در این‌ها نیست! چرا خوشتان می‌آید؟ این‌ها سخیف‌اند! سخیف! جماعت اما ساکت می‌آیند و می‌روند. هر از گاهی یکی دوتاشان خم می‌شوند و دسته‌های سنگین روی زمین را دوباره به هوا پرت می‌کنند و می‌روند. تو می‌مانی و باران بی‌پایان کاغذ.
بساطت را جمع می‌کنی. می‌روی یک تکه دیوار دیگر پیدا می‌کنی. جایی که رفیقی چند صندلی کنار کنجی گذاشته و دارد روی دیوار می‌نویسد. خبری از باران کاغذ و عکس نیست. تو هم می‌روی کنارش و برایش می‌نویسی. آدم‌های این-بار -صدا-و-صورت‌دار می‌آیند، می‌خوانند، می‌نویسند، می‌خندند، می‌نشینند، شیشکی می‌بندند، کاغذهای معلق و سرگردان را روی هوا می‌گیرند و مچاله می‌کنند و می‌روند.

جَستن

خانه آشنا بود. آن قدر آشنا که مطمئن بودم در خوابی دیگر در آن قدم زده‌ام… یا شاید بیشتر از قدم‌زدن.  زیرزمینش یک آشپزخانه بزرگ داشت. دفعه  پیش با دلواپسی هی می‌پرسیدم، چرا باید یک آشپزخانه دیگر در زیرزمین باشد؟ ما که بالا یکی داریم… خود آشپزخانه آن‌قدر بد نبود که درهای ته سالنش. درهایی که می‌دانستی اگر ناخودآگاهت بخواهد در خواب بترساندت، کافی است تظاهر کند که می‌خواهند باز شوند. جای شک نبود که پشت درها، ترسناک‌ترین چیزهای ترسناک روزگار منتظرم بودند. یادم بود که در خواب قبلی در ورودی زیرزمین را بسته بودم که سراغش نروم و سراغم نیاید.

ظاهرا دوباره توی خانه بودم و این بار عدل رفته بودم سراغ زیرزمین. صدای محو آدم‌های خواب دفعه‌ی پیش در زیرزمین می‌آمد. انگار خواب قبلی یادم بود و یادم نبود.

تلاش کردم با کابوس مبارزه کنم. نمی‌خواستم ادامه پیدا کند. زبانم نمی‌چرخید، سنگین بود و لخت. با بدبختی و تلاش زیاد از بابک پرسیدم «ما این خونه رو خریدیم یا اجاره کردیم؟» با تمام وجود امیدوار بودم که شنیده باشد و بگوید که فقط اجاره کرده‌ایم و ماندنی نیستیم. بابک از جایی پشت ژله‌ی عمیق و سنگین خواب گفت «داری خواب بد می‌بینی، خواب خوب ببین.» یهو یادم آمد که خانه واقعی‌مان کجاست و با خانه‌ی کابوس فرق دارد. غلتیدم در خواب خالی بعدی.
شانس آوردم.

« Older entries