در جدال با جیم الفِ درون (پاره ی دوم)

مدت هاست که به ساختارها و الگوهای بافته شده در شخصیت ام (یا شخصیت مان، اگر با من هم ذات پنداری می کنید) به واسطه ی زندگی در جیم الف فکر می کنم. اولین باری که به وجودِ این الگوهای معیوب آگاه شدم وقتی بود که شروع کرده بودم به رفیق یابی و رفیق بازی در خارج از ایران و ناخودآگاه انعکاسِ شخصیتِ خودم در رفتارِ رفقایم را تحلیل می کردم. روزها و ماه های اول، برخورد کردم با یک خالیِ عظیمی که سابق بر این پر شده بود از عکس العمل به جیم الف. رفتارها و ارزش های من انگار تصویرِ معکوسی بودند از نبایدها و بایدهای جامعه ی اسلام و اخلاق زده. رسیدن به این مرحله فکر نمی کنم شق القرِ مخصوصی هم نیاز داشته باشد: دست روی هر چیزِ انسانی ای که بگذاری خارج از قانون و خارج از عرف است.

من درچندین سطح مختلف (این یک گرته برداری از زبان انگلیسی است، به گیرنده های خود دست نزنید) از این داستان کلافه شده بودم: 1- عکس العملی رفتار کردن و فکر کردن، نشانی از «من» و نشانی از اوریژینالیتی در خود نداشت. 2- حالا شاید چیزهای خوبی هم آن وسط به خاطرِ ارزشِ مثبت بودن در جامعه در من منفی ثبت شده بودند. 3- زندگی در فضای مردسالارانه و جایی که مرد بودن امتیازهای ویژه دارد، پذیرشِ زنانگی (یا حتا خیلی سطحی تر و مبتذل تر این حرف ها: نمودهای ظاهری زنانگی مثلِ لاکِ قرمز و دامن) را برای من غیرممکن کرده بود. 4- مهم تر از همه: این انبانِ پر از ارزش های عکس العملی، خارج از جیم الف و خارج از محدوده ی معدودِ رفقایِ با-من-بزرگ-شده-در-ایران ام، برای کسی خریدار نداشت. اصلا چیزِ جذاب و جالبی نبود. شبیهِ ستیزه جویی های نوجوانانه بود که در من تا سنِ بیست و هفت سالگی کش آمده بودند… برای جماعتی که در جوامعِ سالم ترِ فردگرایانه و اومانیستی بزرگ شده اند، هنجار و قانون شکنی به صرفِ هنجارشکنی، افتخار نیست: بچگیِ و خامیِ امتداد یافته است.

چند روز پیش بعد از جلسه ی معمولِ کتاب خوانی (بالاخره قالِ لولیتا را کندیم) صحبت از همین ها شد: صحبت از این هویت-گیری های ناسالم و نازیبایی که به فرار و طغیانِ از جامعه ی بیمار، ناخودآگاه و زیرزیرکی انجام داده ایم. صحبت از این که در آن فضا و آن زمان، این راه حلِ ناخودآگاه مفری برای سالم و عاقل ماندن بود، و صحبت از این که حالا وقتِ آن است که این مجموعه ی درهم را هم بزنیم و نگاه کنیم و جایگزین کنیم.

در همین رابطه: در جدال با جیم الفِ درون (پاره ی اول)

«Don’t Panic»

برای کلاس این ترم هزار برابر کم تر از پارسال آمادگی لازم دارم. کلاس همان کلاس قبلی است و تقریبا همه چیز از قبل آماده است. حتا lesson plan های کوتاه و مفیدِ پارسالم که یادآوری می کنند که: «این جلسه بهشون یادآوری کن که شروع کنن به حل کردنِ مساله های مشق شبشون» یا مثلا «اول نمودارِ نمره ها رو بهشون نشون بده، بعد ورقه های کوئیز رو بهشون برگردون که خیلی احساسِ خنگی نکنن». این وسواسی بودن ها و یادداشت کردن ها این مواقع خیلی به من کمک می کنند. به خصوص به منِ کم حافظه.

پروژه های پسادکترا خوب پیش می روند. الگوریتم های پروژه پرستارها را تحویل داده ام و دوخته اندش به بقیه ی نرم افزار. قرار است از هفته دیگر در شهرهای استان آلبرتا راه بیفتند و یک tablet (تخته رایانه؟) حاوی نرم افزار مذکور بدهند دست یکی دو پرستار و دنبالشان کنند و ببینید که زندگی شان بهتر می شود یا نه. سه هفته دیگر هم برای مسوولانِ بخشِ آمبولانس های استان ارائه داریم و تا آن موقع در حالِ بدو بدو خواهم بود.

گاهی فکر می کنم بعد از یک عمر ارایه دادن و کار تحویل دادن و بدو بدو کردن، کم کم دارم به این نتیجه ی منطقی می رسم که اصولا «Don’t Panic». درسِ اولِ هر اتواستاپ زنِ کهکشانی.

در جدال با جیم الفِ درون

عکسِ جنجالی را که می بینم،دستم می رود که زیر عکس بنویسم «بسیار زیبا و بسیار جسورانه». طغیانگرِ درونم به ذوق آمده است: این که زن هنرمندی هم نسلِ من مطمئن و زیبا و برهنه عکس گرفته. عکس العملِ دیگران را که می بینم، عکس العمل نشان دادنم نمی آید. احساس می کنم که وارد بازیِ زنده باد مرده بادِ زرد و مبتذلی خواهم شد. اما داستان چیز دیگری است. این هیجان زده شدن و نیازِ مبرم به اعلام موضع و شیشکی بستن برای ارزش های مملکت الگوی رفتاریِ عجیبی در من است….

احساس می کنم که بزرگ شدن با جیم الف من را هم مبتذل و متعصب کرده است. باعث شده که دیدنِ عکسِ برهنه ی گلشیفته برایم فرق داشته باشد با دیدنِ عکسِ برهنه ی هنرپیشه های دیگری که دوستشان دارم و ایرانی نیستند. باعث شده که عینکِ مخفیِ برچسب زدن های اسلام و اخلاق آلود همچنان زیرزیرکی به چشمم باشد. جالب تر این که هم زمان باعث شده که همیشه بخشی از وجودم، به خروشیدن و غریدن در برابر این تفکرها، آماده به حمله بماند.

تمام فکر و ذکرم به این است که کسی، حتا اگر ناخواسته و ناخودآگاه، دهان کجی کرده به سیستمِ مردسالار و پوسیده ای که بدنِ «ما» را مالک و مختار می شود. بعد تعجب می کنم از این که در عکسِ گلشیفته دارم خودم را می بینم و دارم شعار و بیانیه ای از «ما» و «نسل ما» در آن می بینم. برای راندنِ این احساسات باید با خودم کلنجار بروم. برای وصل نکردنِ همه چیز و همه کس به دمبِ جیم الف و «نسل ما» و آن نازدودنی هایی در مغزم حکاکی کرده اند.

عکس گلشیفته، عکسِ من و ما نیست، بیانیه ی سیاسی و اجتماعی هم نیست. (جا دارد از قول آقای همه ی-جمله های -قشنگ- روزگار هم اضافه کنم که «عکس گلشیفته عکس گلشیفته است.» تکببر!)

از جیم الف بیرون بیایی، جیم الف بیرون نمی کشد.

از رفتن ها، از تناقض ها

بابک را نگاه می کردم و فکر توی سرم بلند از دهانم بیرون آمد که «دلم برای تهران تنگ شده». نه برای تهرانی که الان آن جا باشم و مهمانی بازی کنم. نع! برای تهرانِ شیش هفت سال پیش و خانه ی خیابانِ طالقانی. برای خودم که مانتوی آبی آسمانی و کوتاه داشتم و کیف کوله ی نایکیِ کج. دلم برای این که بابک بیاید خانه مان و آشپزی کنیم و فیلم ببینیم و بلند بلند کتاب بخوانیم تنگ شده. حالا خوب است که عینِ تعطیلات را فیلم دیده ایم و کتاب خوانده ایم و لمبانده ایم اما همه این ها تهران نمی شود.

روزبه و پرستوی نازنینم رفته اند آکلند. رفته اند شهری که یک سال پیش بیشترک «شهر من» صدایش می کردم. از فکر روزهای اول خودم در هوای مرطوب و سبز و رهای نیوزیلند بیرون نمی آیم. دلم می خواهد تک تکِ آن لحظه ها را دوباره زندگی کنم. دوباره احساسِ سبکی کنم از فرارِ از چسبندگی و سنگینی تهران. دوباره ابعاد زندگی از همه طرف کش بیاید و جای سوراخِ تنگِ نظارت ها و قوانینِ مزخرف و مردمانِ مزخرف تر از قوانین ذق ذق کند.

بابک را دوباره بیاوری پشتِ در خانه ی خیابان طالقانی، روزبه و پرستو را دوباره برگردانی، مانتوی آبیِ نخ نما را دوباره بپوشی، تهران تهران نمی شود. فرارِ از تهران هم دیگر فرار از تهران نمی شود.  دلم برای احساسِ رهایی از بستگی، آن جوری که روزها و هفته های اول مهاجرت وجودت را پر می کند و بعدها می فهمی که پر کرده بوده، تنگ شده است. برای آن تضادِ شیرین و شدید.

دکتر محلوجی این جا را نخواند

آمبولانس هایم را (آمبولانس های استان آلبرتا را صاحب شدم رفت) را فرستاده ام دنبالِ بیمارانِ غیر اورژانسی که از این بیمارستان به آن بیمارستان ببردندشان. برای آمبولانس هایم یک برنامه ی زمانی زیبا و تمیز ریخته ام که بر خلاف برنامه واقعی خودشان نه مریض ها را معطل می گذارد، نه زیادی در شهر این طرف و آن طرف می رود. خلاصه برنامه ای است برای خودش. جدای از به به و چه چه خودم و مدیر پروژه و اشک شوقِ مسوولانِ برنامه ریزی آمبولانس هایشان (آمبولانس های مجازی مال من و حقیقی ها مال خودشان)، نیاز به الگوریتم شبیه سازی داشتم که آمبولانس هایشان را با آمبولانس هایم شبیه سازی کند، که ببینیم این قدر که ادعا کرده ایم برنامه مان خوب است یا نه.

هفته پیش الگوریتم شبیه سازی را سوسک کشی کردم و راه انداختم. همه آمبولانس هایم به طرز مفتضحانه ای دیر به مریض هایشان می رسیدند. بعد از کلی بحث و بررسی دیدم زمانِ راه اندازی کار مریض موقع سوار شدن به آمبولانس و پیاده شدن در بیمارستان را خیلی خیلی دست بالا تخمین زده ام. یعنی انگار فصل اول کتاب دکتر محلوجی را نخوانده باشم (شایدم حتا پیش گفتار کتاب را، سخنی با خوانندگان). توزیع های احتمالی ام را دست کاری کردم که با واقعیت بهتر تطبیق پیدا کنند. حالا مرحله ی بعد تخمین زدنِ زمانِ سفرهای شهری با در نظر گرفتنِ محله و ساعت و این برنامه هاست.

Dogville

فیلم را سال ها پیش نصفه دیده بودم. احتمالا تصمیم گرفتم که مثل خیلی فیلم های خوب دیگر با دیدنِ نسخه ی کم کیفیت مثله اش نکنم. دیشب و پریشب فیلم را به صورت سریالی دیدیم. عالی بود: خشونت و بی رحمیِ ذره ذره سازمان و سامان یافته و جامعه ای که آرام و ملایم خشن تر و وحشی تر می شود و این سیر مورچه وار و کند باعث می شود هیچ وقت حتا مکث نکند که بخواهد از خودش بپرسد که از کجا آمده و این سیرِ تصاعدی به کجا می بردش.

برای ما که خشونتِ سازمان یافته را نرم و ملایم در جامعه به خوردمان داده اند و طی سه سال گذشته شدیدترین شکلش را دیده ایم، و دنیا همچنان مثل قبل چرخید و روزگار گذشت، این داستان داستانِ معقول و منطقی ای بود که سیر تکامل خشونت از طرف یک اجتماع به افراد را تشریح می کرد. ما هم، انگار که بخواهیم جیم الف را شناسایی کنیم، تند تند سر تکان می دادیم که: بعله، خودِ خودش است.

خودِ فیلم، به عنوان یک اثر هنری، عالی و بی نقص بود. من عاشق فرمِ فیلم شدم: تئاترگونه بودن و زاویه های فیلم برداری.

ماخولیا، مالیخولیا، سودا، افسون، افسردگی

نوشته ی زیر را با مقادیری دخل و تصرف در جوابِ نقدِ مجید اسلامی بر فیلمِ مالیخولیا نوشتم که دیدم این نوشته ام خودش دارد برای خودش پستی می شود پدرسوخته (ر.ک. اشعار ایرج میرزا).

«آقای اسلامی عزیز، من با خوانشِ شما از فیلم چندان موافق نیستم. مشخصا با نقد بخش دوم که نوشته اید فیلم به سمتِ فیلم های علمی تخیلی آخرالزمانی حرکت می کند. به نظر من این فیلم به هیچ وجه قصدِ علمی تخیلی شدن ندارد (اگر داشت، جزئیاتِ علمی فیلم دقیق تر و درست تر می بود. اگر دقت کنید این فیلم هیچ علاقه ای به پرداختن به این که «چه اتفاقی ممکن است برای زمین بیفتد اگر یک سیاره به آن نزدیک شود» نداشت). به نظر من این فیلم قصد دارد نشان بدهد که افراد مختلف اگر بدانند که زندگی به زودی به پایان می رسد، چه عکس العملی نشان می دهند.
مثلا خواهر کوچکتر از سه فازِ عکس العمل به پایان دنیا گذشت: اول بیهوه و پوچ دیدنِ زندگی (رفتار عجیب و دلزدگی اش از عروسی، پیش پا افتاده دیدنِ مراسم و بی اهمیت دیدنِ سکس با یک آدمِ کوچک و ضعیف وسط عروسی)، بعد افسردگی و فلج شدن در برابرِ فشارِ این بیهودگی (جایی که همه چیز برایش رنگ و مزه ی خاکستر می داد و قدرت تکان خوردن نداشت)، و سوم پذیرشِ مرگ و تباهی و رسیدن به آرامش و صلح با نیستی (از صحنه ی برهنه شدنش در کنارِ دریاچه تا آخر فیلم).

من این فیلم را به هیچ وجه هم ردیف فیلم های هالیوودی (که علاقه به نشان دادنِ عکس العملِ جمعی آدم ها به مرگ (مشخصا علاقه وافر به گرفتنِ صحنه های زیاد از میدانِ تایم نیویورک، و این اواخر که به وجودِ بقیه ی شهرها در دنیا اعتراف کرده اند، صحنه هایی از پاریس و لندن و ریو ) دارند) قرار نمی دهم. این فیلم به درونِ آدم ها می رود و ترس ها و عکس العمل های فردی انسان ها را نشان می دهد.»

من فکر می کنم که این فیلم از ما سوالِ فلسفی ای می پرسد: آیا در برابرِ چشم اندازِ مرگِ حیات روی زمین (و چه بسا همه ی کائنات، تا جایی که فعلا می دانیم)، زندگی بیهوده و حقیر نیست؟ اگر به روی خودمان بیاوریم که زندگی برای همیشه به پایان می رسد (که خواهد رسید، شرمنده از دوستانِ معتقد به دنیای پس از مرگ) چگونه زندگی خواهیم کرد؟ این دانش و اعتراف چه تاثیری روی زندگی مان و روابطمان خواهد داشت؟

لولیتا خوانی در ادمونتون*

لولیتا را، ترجمه شده و قیچی شده، سال ها پیش خوانده بودم. این تیغِ قیچی گند می زند به هنر و ادبیات، اما بنیان خانواده را قوی می کند ظاهرا. تجربه ی دسته جمعی خواندنِ کتاب تجربه ی جالبی است. همیشه عادت داشتم کتاب ها را کامل بخوانیم و بعد در موردش حرف بزنیم. حالا که کتاب را به قسمت های کوچک تر تقسیم کرده ایم، جزییات بیشتر یادمان می ماند و هی به هم یادآوری می کنیم که «فلان جای کتاب را دیدی چه جالب بود؟». این جور کتاب خواندن هم مدلِ خوبی است. باعث می شود بیشتر به کلام و مفهوم دقت کنم و عادتِ سالیانِ سال ترک شده ی قلم-به-دست-کتاب-خواندن را دوباره پیدا کنم.

* ونکوورتون شاید بهتر باشد چون دو نفر از اعضای گروه ونکووری هستند.

لطفا این شیر را ببندید

هورمون ها را گذاشته اند برای این که بالا و پایین شوند و تو هی توی ذهنت خودت را تکه و پاره کنی از موجودی که هستی، و فاصله ی مهیب اش با جانوری که دوست داری باشی. هورمون ها را گذاشته اند که هی ناامید شوی از مشتق و جهت حرکتت در زندگی، آن هم نه در طول یک روز و یک ماه و یک سال، اصولا کلِ زندگی ات و کل همه ی کارهایی که از یک روزه گی تا این جا کرده ای. تمام و کمال.

هورمون ها را گذاشته اند که گاهی سرت را بالا بیاوری و یادت بیفتد که فکرهایت چرندیاتِ تحت تاثیر هورمونی بیش نیستند، و زندگی قاعدتا نباید این قدرها هم بد و دراماتیک و سراسر تباهی باشد. هورمون ها را گذاشته اند که وقتی این فکر از سرت گذشت، حواست را به چیزی مثل عصبانی شدن از یک خاطره ی دور و محوِ بچگی پرت کنند، که تو بتوانی دوباره پرتاب شوی در چرخه ی متلاطمِ افکارِ مخرب.

بساطِ این هورمون ها را یائسگی روزگاری برخواهد چید. تا آن موقع، این دک و پوزِ آویزان و افکارِ بی رحم و خودزنی های مدام، مهمانِ قدیمی و با این وجود هر بار ناخوانده و سرزده ی، هر ماه من خواهند بود. و من هر بار با قیافه ی متعجب و معصوم از خودم می پرسم، «چرا من این جوری شدم؟».

از منتشرنشده های قدیمی: بالش و گوش های خیس

انعکاس دادن زندگی دیگران و دنیا روی خود، شاید از خودمحوری و وسواسِ خودسنجی باشد (این را نوشتم برای صدای سرزنش گرِ درونم که دارد پشتِ برچسبِ خودمحور بودن را، جهتِ پیشانی بنده، لیس می زند… لیسِ کشدار و منتظر برای وقتی که این نوشته تمام شود).

به پشت خوابیده ام و اشک هایم توی سوراخ گوش هایم می غلطند.

- «به حال اون که رفته دیگه هیچی فرقی نمی کنه».

- «می دونم».

- «اون یک لحظه رفته و تموم شده».

- «می دونم».

- «تو که همه اش رو می دونی».

- (لبخندِ نامرئی وسطِ تاریکی).

آخرین باری که با هم حرف می زدیم زمستانِ 2006 بود. یکی دو هفته مانده به این که من با بلیت دوسره ام (که بعدا شد یک سره) بروم نیوزیلند. وسط آشپزخانه شان ایستاده بودیم و از سکس حرف می زدیم و به ماجراهای خنده داری که غزاله تعریف می کرد می خندیدیم. بعد از چند سال بلیتِ یک سره ام را چسباندم به یک یک سره ی دیگر به مقصد کانادا. تا الان هیچ وقت از رفتن ها و از بلیت های یک سره به تنگ نیامده بودم. احساسِ نیاز به «ایران بودن » نکرده بودم. حالا نه رفتنش را درک می کنم و نه احساس می کنم که خداحافظی کرده ام.

« ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.