مدت هاست که به ساختارها و الگوهای بافته شده در شخصیت ام (یا شخصیت مان، اگر با من هم ذات پنداری می کنید) به واسطه ی زندگی در جیم الف فکر می کنم. اولین باری که به وجودِ این الگوهای معیوب آگاه شدم وقتی بود که شروع کرده بودم به رفیق یابی و رفیق بازی در خارج از ایران و ناخودآگاه انعکاسِ شخصیتِ خودم در رفتارِ رفقایم را تحلیل می کردم. روزها و ماه های اول، برخورد کردم با یک خالیِ عظیمی که سابق بر این پر شده بود از عکس العمل به جیم الف. رفتارها و ارزش های من انگار تصویرِ معکوسی بودند از نبایدها و بایدهای جامعه ی اسلام و اخلاق زده. رسیدن به این مرحله فکر نمی کنم شق القرِ مخصوصی هم نیاز داشته باشد: دست روی هر چیزِ انسانی ای که بگذاری خارج از قانون و خارج از عرف است.
من درچندین سطح مختلف (این یک گرته برداری از زبان انگلیسی است، به گیرنده های خود دست نزنید) از این داستان کلافه شده بودم: 1- عکس العملی رفتار کردن و فکر کردن، نشانی از «من» و نشانی از اوریژینالیتی در خود نداشت. 2- حالا شاید چیزهای خوبی هم آن وسط به خاطرِ ارزشِ مثبت بودن در جامعه در من منفی ثبت شده بودند. 3- زندگی در فضای مردسالارانه و جایی که مرد بودن امتیازهای ویژه دارد، پذیرشِ زنانگی (یا حتا خیلی سطحی تر و مبتذل تر این حرف ها: نمودهای ظاهری زنانگی مثلِ لاکِ قرمز و دامن) را برای من غیرممکن کرده بود. 4- مهم تر از همه: این انبانِ پر از ارزش های عکس العملی، خارج از جیم الف و خارج از محدوده ی معدودِ رفقایِ با-من-بزرگ-شده-در-ایران ام، برای کسی خریدار نداشت. اصلا چیزِ جذاب و جالبی نبود. شبیهِ ستیزه جویی های نوجوانانه بود که در من تا سنِ بیست و هفت سالگی کش آمده بودند… برای جماعتی که در جوامعِ سالم ترِ فردگرایانه و اومانیستی بزرگ شده اند، هنجار و قانون شکنی به صرفِ هنجارشکنی، افتخار نیست: بچگیِ و خامیِ امتداد یافته است.
چند روز پیش بعد از جلسه ی معمولِ کتاب خوانی (بالاخره قالِ لولیتا را کندیم) صحبت از همین ها شد: صحبت از این هویت-گیری های ناسالم و نازیبایی که به فرار و طغیانِ از جامعه ی بیمار، ناخودآگاه و زیرزیرکی انجام داده ایم. صحبت از این که در آن فضا و آن زمان، این راه حلِ ناخودآگاه مفری برای سالم و عاقل ماندن بود، و صحبت از این که حالا وقتِ آن است که این مجموعه ی درهم را هم بزنیم و نگاه کنیم و جایگزین کنیم.
در همین رابطه: در جدال با جیم الفِ درون (پاره ی اول)